آنچه در زیر می خوانید دومین بخش از روایت برادر کریم مظفری از ماجرای درگیری نیروهای سپاه با ناوگان دریایی آمریکا در خلیج فارس است:

در بازگشت از خارک، نادر مهدوى به من گفت: فلانى، یک مأموریت کوچک داریم… خودت و قایقت را آماده کن.
به بیژن گُرد هم همین را گفت. ما حرفش را سرسرى گرفتیم. گفتیم حتما مثل همیشه گشت دریایى است یا ترابرى. با این وجود هر دو اعلام آمادگى کردیم.
– صد درصد آماده باشید. فردا عصر خبرتان می‏دهم. ضمنا بروید و دو ساعت دیگر بیایید، کارتان دارم.
من رفتم و قایق را آماده کردم. دو ساعت دیگر برگشتم؛ اما نادر براى شرکت در جلسه‏اى رفته بود. هر جور بود، با او تماس گرفتم. گفت: بروید خانه، استراحت کنید؛ اما آماده باشید تا خبرتان کنم.
رفتم منزل. هنوز کاملاً استراحت نکرده بودم که بیژن گُرد آمد در منزلمان و گفت: آماده باش… ظاهرا میخواهیم امروز بعدازظهر برویم جایى.
گفتم: من یا منزلم، یا زمین فوتبال!
در دلم تعجب می‏کردم که چطور میان آن همه نیرو، دست روى من گذاشته‏ اند. درست است که من در گروه مهدوى بودم؛ اما در عملیات‏هاى مقابله به مثل، ما کارهاى تدارکاتى را انجام می‏دادیم و در خود عملیات شرکتى نمی‏کردیم.
بیژن این را هم گفت: آقاى مهدوى گفت که به مظفرى بگو جمع ما جمع است و فقط تو کمى.
گفتم: آخر تیم‏مان بازى دارد!
گفت: نه، نادر گفته حتما باید بیایى.
گُرد با یک سرباز آمده بود. سوار ماشین شدیم و رفتیم منزل آقاى حسن‏ زاده. آبى خوردم و یک عدد انار خیلى بزرگ برداشتم. انار را نخوردم و با خودم بردم. این انار، ماجراى جالبى دارد که بعدا آن را نقل می‏کنم.

وقتى که به مقر رسیدم، دیدم بله… جمع، جمع است. بعدازظهر ۱۵ مهرماه ۱۳۶۶ بود. علاوه بر خودم، این عده آماده حرکت بودند: «نادر مهدوى»، «بیژن گُرد»، «خداداد آبسالان»، «نصرالله شفیعى»، «غلامحسین توسلى»، «باقرى»، «مجید مبارکى» و «حشمت رسولى».
۹ نفر بودیم. معلوم شد دو نفر دیگر هم هستند که باید به ما بپیوندند. وضعیت را که دیدم، احساس کردم باید مأموریت بسیار مهمى باشد؛ اما به روى خودم نیاوردم و چیزى نگفتم.
دو قایق «بعثت» و یک ناوچه «طارق» آماده حرکت بود و این نه نفر در قایق‏ها و کشتى بودند. انار را که دست من دیدند، گفتند: چى دارى؟
– اناره از خونه یکى از دوستان برداشتم.
– باید تقسیمش کنى و به همه بدهى.
به شوخى گفتم: تو بهشت که نیستیم. این انار مال منه. مال شما که نیست.
نادر گفت: تقسیمش کن… شاید رفتیم بهشت.
انار را بین ۹ نفر تقسیم کردم. گفتم: بخورید پدر صلواتیا… میوه بهشتى است.
نادر گفت: چه معلوم که همین میوه بهشتى نباشه!
– خیلى خوب، بخورید… میوه بهشتیه.
در قایقهایمان که نشسته بودیم، جلسه‏اى گرفتیم. نادر که فرمانده ما بود، گفت: از اینجا مى‏رویم «جزیره فارسى». از جزیره فارسى به آن طرف هم کارهایى داریم که ان‏شاءالله بعدا و در بین راه به شما می ‏گویم. می ‏خواهم مثل برنامه سروش پیش نیاید. فقط ما دوازده نفر می ‏دانیم.
من گفتم: ما نه نفریم… پس آن سه نفر دیگر کجا هستند؟ در این موقع، یک سرباز دیگر هم آمد و شدیم ده نفر؛ اما دو نفر دیگر هنوز نیامده بودند. در همین موقع، نادر، سربازى را صدا زد و گفت: برو به آقاى «کریمى» و «محمدیا» بگو بیایند. ما آماده رفتنیم.
به نادر گفتم: اینها کى هستن؟
– بچه‏ هاى تهران هستن. آمدن تو دریا دید بزنند.
– دست از شیطونى بردار. آمدن دریا را دید بزنن یا کارى دارن؟
تا آن موقع نمی ‏دانستم جریان چیست؛ ولى بیژن گُرد مطلع بود؛ چون مهدوى هرکارى که می ‏کرد، بیژن را در جریان می ‏گذاشت.

 
شهید بیژن گرد
مجاهد شهادت طلب بیژن گُرد
 
از بیژن پرسیدم: جریان چیست؟
گفت: من یه چیزایى م‏ی دونم؛ اما الان نمی‏تونم بگم؛ چون قول دادم به کسى نگم.
– باشه…نگو. حتما دستوره دیگه!
لنج با مهمات و آذوقه حرکت کرد و رفت جلو.
در قایق هم آقاى آبسالان و مجید مبارکى. در قایق دیگر، یک سربازى بود که اسمش از یادم رفته. ما هم، همه در ناوچه جمع شدیم. شفیعى، مهدوى، توسلى، گُرد، کریمى، محمدیا و من.
به نادر گفتم: نگفتى این دو نفر کى هستن؟
آن دو نفر هم کنار من نشسته بودند.
نادر گفت: خیلى مشتاقید بدونید اینا کى هستن؟
– هم مشتاقیم بدونیم کى هستن و هم مشتاقیم بدونیم چه کاره هستن؟
– شما حوصله ندارید؟
– نه، از حوضچه که رفتیم بیرون، باید بگى.
از حوضچه که خارج شدیم، نادر گفت: حالا که این همه اصرار دارید، میگم. آقاى کریمى و محمدیا، از بچه‏ هاى خوب تهران هستن. بچه‏ هاى موشکى هستن. اینها یک وسیله ‏اى دارند که مخصوص زدن هلى کوپتره.
– چطورى؟
– یک موشکى است به اسم موشک «استینگر». کارش ردخور نداره. اگه هدف در تیررس‏ش باشه، حتما به هدف می‏خورد.
به شوخى گفتم: این موشک گوشی ‏اش چیه؟ اینطورى که شما میگى، باید صداى انفجار زیادى داشته باشه. پس باید گوشى خوبى داشته باشه.
محمدیا به کریمى گفت: بگو گوشی ‏اش چیه؟
– گوش‏ی دارد که حتى وقتى خودت هم صحبت می‏کنى، نمیتونى صدات رو بشنوى! گوشی‏اش آمریکاییه؛ بهترین گوشى دنیا!
– نشون بده…ببینم
– نه، وقتى که کار با موشک انجام شد، گوشى رو به شما می‏دیم. اگر گوشى آب بخوره، خراب می‏شه!
باورم شد. با خوشحالى گفتم: آقای کریمى، نمی‏شه ببینمش.
– بابا شما چند ماهه دنیا آمدین؟ لااقل بذارید برسیم.
– نه، ما حالا باید گوشى را ببینیم.
– حالا که اینطور شد، اصلاً پیش من چیزى نیست! همه چیز داخل لنج است که رفته جلو.
در همین موقع ناهار آوردند. کنسرو بود. ساعت حدود دو بعد از ظهر بود به نادر گفتم: با این همه دنگ و فنگ داریم به این ماموریت مهم می ‏ریم و موشک استینگر هم داریم؛ اما هنوز باید ناهار کنسرو بخوریم؟!
– بخورید. به جز کنسرو، نان خشک هم داریم!
ناهار که خوردیم، گفتیم: دسر چیست؟!
چند تا کمپوت آوردند که آن را هم زدیم تو رگ. در حینى که میخوردیم، شروع کردیم با آن دو نفر تهرانى شوخى کردن. یکى از بچه ‏ها کمپوت یکى از آنان را کش رفت. طرف گفت: درسته که بسیجى هستید؛ اما قرار نبود به کمپوت ما هم رحم نکنید!
عمدا با آنان شوخى می ‏کردیم تا صمیمیتى بین ما ایجاد شود و در طول ماموریت بتوانیم باهم درست کار کنیم.
درست یادمه رفته بودیم منزل بیژن گُرد که تازه بچه‏ دار شده بود. یادم هست باهم – نوزاد یکى دو روزه را بغل گرفت و بوسید و باهم به راه افتادیم. من به بیژن گفتم: من دو تا بچه دارم و بچه ‏هام رو دیدم… خاک بر سر تو که بچه‏ ات یک روز بیشتر نداشت و درست آن را ندیدى.
بیژن گفت: من حداقل بچه‏ ام را دیدم و لمس کردم.
شفیعى یا مهدوى – درست یادم نیست کدامشان –  که همسرش پا به ماه بود گفت: واى به حال من که بچه‏ ام را ندیده کشته می‏شوم!
در این میان مجید مبارکى گفت: من چه کنم که حتى زن نگرفته می‏میرم!
به جزیره فارسى رسیدیم. نادر فورا گفت: دیگه صحبت ‏ها قطع. از اینجا به بعد، صحبت موشک و هلی‏کوپتره شوخى رو هم بذارید کنار.
اخلاق خاصى داشت. در هنگام شوخى، مرد شوخى بود؛ اما به محض پیش آمدن کار، به مردى جدى مبدل می‏شد. کنار لنجى که قبلا به فارسى آمده بود، رسیدیم و وسایل و لوازم داخلى لنج را به ناوچه و قایق‏هاى خود منتقل کردیم. قایق من شد قایق موشکى.
آقاى کریمى گفت: من دوست دارم با تو باشم. می‏خوام اون گوشى ناز و بی ‏نظیر رو به تو بدم.
کریمى، محمدیا و حشمت ‏الله رسولى که مسوول فیلمبردارى از گروه عملیات بود، در قایق من جا گرفتند. در قایق دیگر هم آبسالان و نصرالله شفیعى بودند. در ناوچه نیز بیژن گرد، نادر مهدوى، مجید مبارکى و توسلى بودند.

ادامه دارد…

منبع: مشرق